همونطور که حدس می زدم والده رفته ماجرای مادام رو گذاشته کف دست ابوی، البته تا جایی که شنیده 

برگردم به عقب تر ، قبلا هر چند هفته یه بار میومدن ، از وقتی گلامپی شروع کرد یه معاملاتی رو انجام دادن برای تحویل مورد معامله گاهی باید هر چند روز یه بار میومد اینجا و عصر بر می گشت،مادام هم می گفت ما رو هم ببر ، میاوردش، این شد که گاهی زود به زود می نوشتم اومدن و بعد شب هم میرفتن بابت همین بود،آخرین باری که به این شکل اومدن سه هفته یا چهار هفته پیش بود، که البته شب هم موندن و گلامپی رفت گناوه،عصرش قرار بود مادام و والده برن طلافروشی اون انگشتری که مثلا واسه تولدش والده رفته بود و اورده بود رو عوض کنن ، چون یه کم براش تنگ بود، اگر نه بدن یه کم گشادش کنن

لباس هم پوشیده بودن و تربچه هم آماده و منتظر که ببرنش ددر ، یهو گلامپی زنگ زد که دارم میام و وسایلت رو جمع کن برگردیم خونه ،مادام گفته بود کی می رسی گفته بود ده دقیقه دیگه، از اونجا که هیچوقت نمیشه به حرفش در مورد زمان اومدن اعتماد کرد ، و یکی ازکارهای  اعصاب خورد کنش هم همینه بهش گفتم بابا این دروغ میگه بازارتون رو برین اگر اومد من می فرستمش بیاد اونجا سوارتون کنه ببره دیگه ، گوش ندادن ، اونم قشنگ 45 دقیقه بعد اومد!

وقتی هم اومد من تو خونه بودم ، مادام هم میومد و میرفت و وسایلش رو می برد بذاره تو ماشین،یهو دیدم داد مادام در اومد که بی خود می کنی ، خودت دیر اومدی، میخواستی سر وقت بیای ببینی ما آماده هستیم یا نه ، یه وقفه شد و بعد باز مادام داد زد ببین من تو رو درست می کنم یا تو منو!

جریان انگار از این قرار بوده که برگشته به مادام گفته عمدا داری لفتش می دی که نریم و بمونیم! بگو ادم بیشعور احمق ، اینا که لباس پوشیده و اماده هستن ، خیلی مردی؟ بی غیرت بیا وسایل رو بردار ببر تو ماشین که زود تموم بشه نه مثل خر لنگ وایسا گوشه حیاط که زنت تیکه تیکه وسایل رو بیاره ، بعد دهن گشادت روهم باز کنی و زر بزنی

خداحافظی کردن و رفتن، میدونستم قطعا لج میکنه و دیگه نمیاردشون، و همین هم شد، الان چندین باره اومده و رفته ولی نیاورده شون، اونجا هم چند بار متناوب دعوا داشتن با هم و زر و زر کرده و گفته خانواده ت بهم بی احترامی کردن

مادام گفته چه بی احترامی ای ، بالای سفره رو که برای تو می ذارن ، بهترین قسمت غذا که واسه توه ، مدام که احوالتو می پرسن، بعد تو چی؟ ادم نیستی سر وقت واسه غذا سر سفره باشی، همیشه دیر میای ، چه خونه بابام چه خونه فامیلهای دیگه که دعوت می کنن- تو اون پستهای قبل درباره ش نوشته بودم-

برگشته گفته بابات بهم سلام نمی کنه ،مادام گفته خیلی بیشعوری، اون بزرگتره یا تو؟ اون از در میاد تو یا تو؟ وقتی میای تو باید سلام کنی، گفته اون که میره اون پشت قایم میشه باید بری بگردی پیداش کنی- منظورش قسمت پشت نشیمنه که البته قایم شدنی نیست یه دیوار هائله که گلامپی که تا وسط نشیمن ورودی میاد دو قدم برداره ابوی رو میتونه ببینه ، حالا نبینه اگر شعور داشته باشه باید بره جلو و سلام کنه که نمی کنه ، چند بار مادام جلو ما بهش گفت برو به بابام سلام کن!-

مادام جواب داده حرف بیخود نزن،دو قدم بری جلو می بینیش، اونم اونجا نشسته معمولا در حال تلویزیون دیدنه ، قایم شدنه ؟

خلاصه خیلی حرفهای دیگه هم زده تو همین مایه ها

مثلا مادام گفته خانواده تو شعور برخورد اجتماعی ندارن، شده یه بار زنگ بزنن احوال خانواده منو بگیرن ؟ بعد تو متوقع بودی مامان و بابای من مدام بیان احوال بابای تو رو بگیرن؟ - اصلا حواسش نبود که خود گلامپی هم تا حالا بعد 6 سال یه بار نشده زنگ بزنه احوال مامان و بابامونو بگیره، نه برای هیچ عید و مناسبتی و نه همینجوری و بی مناسبت-

دوباره گفته آره من هر وقت اومدم خونه بابات دستم پر بوده- آدم شکم پرست و بیشعور همینه ها ، فکر می کنه منتی سر ما داره با این حرکت، اگر اون این کارو کرده ما هم خیلی کارهای دیگه کردیم ، مدام براشون نوبرونه نگه می داریم ، میومدن می دادیم می بردن ، یا مثلا والده آش درست میکرد برای تربچه چون این آش رو دوست داره و میخوره ، هر وقت غذا نخوره از این بهش بدن نه نمیگه،وقتی تموم می شد مادام زنگ می زد و می گفت تموم کردم ، بعد که میومدن والده درست می کرد و فریز می کرد، مادام با خودش می برد واسه بچه ، یا انگور یاقوتی نوبرونه یا هر چیزی مثل خرما و رطب تازه که دوستهای ابوی همیشه مرامی برامون میارن برای اونها هم نگه می داریم ، یا مثلا عسل خوب که فردی آزمایششون کرده و میدونه عسل خوبیه ، یا مثلا مرغ تازه که برامون میارن ، والده همیشه وقتی میرن یه سری مرغ می ده با خودشون می برن، یعنی رسما اینجوری داریم بهشون کمک میکنیم و ضمنا احترام میذاریم هر چی خودمون داریم برای اونا هم نگه می داریم و اونا رو مثل خودمون حساب می کنیم، بدون اینکه کسی بخواد از گلامپی پولی بابت اینا بگیره ، بعد اگر والده بگه برام فلان چیز رو بگیر بیار ، حتما همون لحظه که میان باهاش حساب می کنیم

والده مدام برای مادام لباس میخره ، مدام برای خاله ریزه و تربچه لباس می دوزه، من برای هر دوشون لباس و اسباب بازی میخرم چون هیچ فرقی بین بچه برادر و خواهر نمی ذارم ، برای تولد گلامپی و روز مرد همیشه کادو دادیم ، برای عیدی و تولد تربچه همینجور-من معمولا اسباب بازی فکری می دم ، کادو والده و ابوی همیشه طلاست -در حالیکه خانواده خودش از این کارا نمی کنن- یه احوال نمی پرسن دیگه کادو پیش کش-

دیگه نمیدونم احترام و کمک و ... چطوریه

بعد باز گفته اره من داشتم فست فود راه می نداختم خانواده ت به من کمک نکردن - ماجرای خونه فردی رو که نوشته بودم، اینم نشونه کمک ما تو اون موقعیت- تازه یک میلیون و خورده ای پول منم که دستشه و اصلا عین خیالش نیست بعد یک سال و اندی پس بده-البته اصلا به روش نیاوردم که بگم پس بده ، اما خودشم عین خیالش نیست، ولی گفتم دیگه حرمت بسه ،میخوام یه روزی بهش زنگ بزنم بگم پول رو یکجا پس بده ، چون با مدلی که ازش سراغ دارم اگر بخواد بده هم یه جوری میده که از ندادن بدتره-

اما مادام بهش گفته تو گفتی بهت کمک کنن و اونا امتناع کردن ؟ باز گفته من اگر کمک میخواستم هم بودن آدمهای دیگه! اینجا دیگه رسما گه خورده با نون اضافه ، قسم حضرت عباسش رو باور کنیم یا دم خروس رو؟

این روزها بیرون می ره هم مادام رو نمی بره جایی ، حتی تولد هم دعوت شده بودن و نذاشته بره - تولد بچه های دختر خاله بانو که خونشون تقریبا نزدیک خونه مادام ایناست و داییم اینا هم اومدن که تو اون تولد باشن- برام تعریف کرد، بهش گفتم ببین این ادم عقلش ناقصه ، یه بار یه چیزی گفتی دیگه اصرار نکن. این فکر میکنه تو هی اصرار می کنی و اون امتناع می کنه اینجوری اعصابتو خورد می کنه، درسته اعصابت خورد میشه اما وای به حالت بخوای نشون بدی،یا برای یه چیزی چند بار بهش بگی. برای هر کاری که داری یه بار بیشتر نگو،انجام داد یا قبول کرد که کرده ، نکرد دایورت کن که خودش حرصش بگیره

تو اون بحث ها هم مردک بی غیرت هر جا کم آورده و حریف حرف حساب خواهرم نشده گفته میام میزنم تو سرت که بخوره تو دیوار و ... 

بد جور براش دل کردم، گذاشتم به وقتش یه حالی ازش بگیرم و یه سری حرف بارش کنم ، ولی فعلا موقعیتش نیست ، در ثانی تو فکر اینم که بعد تلافیشو سر مادام در میاره مردک بی چشم و رو. بنابراین نیاز به یه نقشه درست و حسابی دارم و یک موقعیت طلایی که هنوز پیش نیومده ، اونا که  نیومدن اینجا منم که نرفتم و گلامپی رو ندیدم ، پس می مونه به وقتش

خلاصه اینا رو گفتم که شمه ای از ماجرا دستتون بیاد

اون روز که ابوی منو می برد باشگاه یهو گفت این یارو- از بس دیگه ازش بدشون اومده یارو صداش  میکنه- اومده مادام رو نیاورده؟ دیدم خبر داره ، گفتم اره چندین باره اومده و رفته - منتظر اصل ماجرا بود که تعریف کنم و منم گفتم- البته اونم دقیقا برگشت گفت ولش کن ، چیزی نگو ، بخاطر مادام ، ما بخاطر اون دستمون زیر سنگه، می ترسه که گلامپی نذاره دیگه حتی ببینیمشون

ولی من تو فکر این بودم که از اول با اقتدار جلوش ظاهر نشد ، احترام زیادی هم گذاشتیم ، در کنارش این خانواده هم کلا پفیوزن و فکر می کنن سه تا عروسشون و خانواده عروس باید آب کنن تو کفش اینا بخورن که دختراشونو گرفتن، و متوقعن که خانواده دختر همه جوره جلوشون دولا و راست بشن ، ما هم که مردمدار، اولش نمی دونستیم این ماجرا رو ، هی احترام گذاشتیم ، گفتیم احترام احترام میاره ، ما احترام میذاریم ، احترام بیشتری برای دخترمون دست و پا می کنیم ، اما واقعا اشتباه بود

حالا این شده که تصمیم گرفتیم پاتک بزنیم ، اون میخواد اعصاب مادام رو با نیاوردنش اینجا خورد کنه که خانواده شو نبینه ؟ خب ما میریم ، حرفی هم نمی زنیم، اینجوری اعصاب خود گلامپی خورد می شه!مگر این که بخواد علنی بهمون بگه نیاین!  الان والده چند روزه اونجاست

البته قرار بود بمونه تا 21م که وقت دکترشه ، ابوی بره اونجا و ببردش دکتر و بعد برگردن، اما بابای بانو که اونجا هستن ، قراره امروز و فردا بیان اینجا ، اینطور که شنیدم والده گفته باهاشون بر می گرده! هر چی گفتیم بمون ، مرغش یه پا داره دیگه گوش نمی ده که چه کاری بهتره، داداشش رو الان ارجحیت می ده به دخترش! میاد که داداشش رو بیشتر ببینه

گفتم روزی که میخوان دوباره برن واسه دکتر والده منم باهاشون برم ، اونا برن دکتر و من بمونم پیش مادام و بعد برگردن منو باخودشون ببرن

این که داغ رو دلمه واسه همینه ، ناراحتم ، می دونم مادام چی میکشه از زندگی با یه آدم با مغز تعطیل، وقتی دعواهای زناشویی رو تجربه کرده باشی دیگه اینکه بدونی خواهرت چه حسی داره خیلی سخت نیست، من انگار خودم تحت فشارم

این مدت هم که مدام با ارنست سر شاخم ، اصلا با هم صلاح نمی ریم، فشار روم زیاده، ارنست هم که مدام جاده خاکیه ، منم کوتاه نمیام،واسه اونم دنبال یه موقعیت مناسبم،یه کاری میخوام بکنم اگر بشه فکر میکنم به هر ترتیب این ماجرا تموم میشه

یه پست درگوشی زنونه تو راهه



تاریخ : چهارشنبه 14 تیر 1396 | 10:45 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (5) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.