X
تبلیغات
زولا

 

 استرس جدید این روزها اینه که برای دو مرداد وقت سونو دارم، آیا کیستها بیشتر نشدن؟ بزرگتر نشدن؟

کاش اول ازدواج جای اون کلاسهای مربوط به مسائل جنسی که کاملا به درد نخوره یه کلاس بذارن واسه ملت که همدیگه رو شوشو یا عیال صدا نزنن، حال به هم زنه

بدم میاد وقتی از این کلمه استفاده می کنه

ازدواج مناسبتی که دیگه این حرفها رو نداره!

بعد از یک ماه و خورده ای بالاخره آوردش اینجا! خب لابد دید میخواسته با بیرون نبردنش و اینجا نیاوردنش اذیتش کنه ما رفتیم نقشه ش رو قهوه ای کردیم از رو رفته

البته فقط یک روز و نیم اینجا بودن

کاش پای تربچه وسط نبود ، نمی ذاشتم مادام این زندگی رو ادامه بده ، خودشم دقیقا بخاطر تربچه ست داره ادامه میده ، از ترس اینکه دادگاه حضانتش رو بهش نده! ترس دیگه که داره اینه که از ابوی می ترسه ، که بخواد مثل من مدام بهش سرکوفت بزنه. گفتم خود طلاق ترس نداره ،من پشتتم حمایتت هم می کنم ، ولی نمیشه ، چون پای تربچه وسطه! می ترسیم بچه رو از دست بدیم 

وقتی رفتن زار زار گریه کردم

بانو رفتارش کماکان بده ، من زدم بی خیالی ، ولی والده هنوزم به رو میاره ، بهش میگم ولش کن ، اهمیت نده بالاخره یه روزی راه دستمون میاد واسه تلافی کارهای زشتش

پ.ن

این رو بگم که این بار گلامپی خودش اصلا نیومد ، فقط آورد گذاشتشون و رفت، و دوشنبه ظهر اومد دنبالشون و بردشون، سری قبل که این کارو کرده بود که مثلا بهش برخورده چرا والده و ابوی مراسم عقد خواهرش نرفتن ، زنگ زدیم بهش چرا نمیای و ... - یادتونه که گفته بودم در باره ش-، این دفعه اصلا عین خیالمون نبود، زنگ نزدیم بگیم مرده ای یا زنده- تازه شنیدم چند هفته پیش ابوی بهش زنگ زده بوده یک بار نه و سه بار، جواب نداده ، ابوی زنگ زده به مادام گفته ، اونم ازش پرسیده ، گفته نه کسی به من زنگ نزده ، مادام گوشیش رو چک کرده ، انگار گوشی قاطی کرده فقط شماره ابوی افتاده نه اسمش - حالا گیریم اسمش نیفتاده ، سه بار زنگ زده این اصلا جواب نداده ببینه کیه و چکار داره ، تازه بدتر اینکه وقتی مادام بهش گفته خب این شماره بابامه ، بازم اصلا زنگ نزده به ابوی، یعنی شتر شعورش بیشتر از این یاروه، بعد گاله ش همیشه بازه میگه بهم بی احترامی میکنن خانواده ت، ما که بی احترامی نمی کنیم ولی اگر هم بکنیم با این رفتارها کاملا حق داریم، 6 ساله دامادمونه یه بار برای هیچ مناسبتی زنگ نزده احوال پدر یا مادر زنشو بگیره

تازه یه چیز جدید هم شنیدم که اون دفعه تو همون دعواها گفته مامانت و خواهرت نیومدن دم در بدرقه- یادتونه نوشته بودم من تو خونه بودم بیرون نرفتم، ولی تا دم در ورودی خونه که رفتم ، دیگه با آستین کوتاه و شلوارک نرفتم تا جلو در کوچه ، حوصله نداشتم چادر بپوشم ، همین رو کرده بهانه

به مادام گفتم اگر یه زمان دیگه حرفش رو زد بگو خواهرم گفته اولا که حرف مفت زدی ، ثانیا تو جلو روی خودمون دخترمون رو تهدید میکنی بعد بیام دنبال سرت بدرقه ت هم بکنم؟ - البته پاش که بیفته و اون موقعیت خاص گیرم بیاد حتما این حرف رو خودم بهش می زنم، یه چیزهای دیگه هم درباره خانواده ش میگم که سرکوفت بشه که بعد نگه بی احترامی می بینم و حالش جا بیاد



تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 12:41 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.