X
تبلیغات
زولا

  


 دکتر سونوگراف گفت فرقی نکرده نتیجه سونوت با دفعه قبل مامایی که سری پیش بهش مراجعه کرده بودم گفت بافت سینه ت متراکم شده یعنی وضع بهتری داری گرچه کیستها تغییر قابل گفتنی ندارن-بعد اسکنشون رو میذارم-

به سلامتی پولیپ رحمی دارم که زمان نمونه برداری پاپ اسمیر مشخص شد، جواب پاپ اسمیر بیاد باید برم برای برداشتنش و لابد نمونه باز میره آزمایش برای چک کردن سرطان اندومتر

بازم بگم خدا شکرت هر دفعه یه مصیبت میذاری تو کاسه م 


حالا غصه بدترم مادامه، شوهر بی غیرتش به فکرش نیست، هنوز بعد زایمان و اخرین بار که بابت عفونت زخم سزارین بیمارستان بود، چک آپ نرفته  و اگر اونم ارثیه از والده داشته باشه چی؟-والده بخاطر فیبروم رحمش رو درآورد و جواب پاتولوژی این بود که اگر دو هفته دیرتر عمل شده بود بافت رحم سرطانی میشد- مدام دارم بهش میگم سونوی سینه بره اما گوش نمیده، البته راه دستش نیست هم پول میخواد که تو دستش نیست و هم اون مردک پفیوز باید ببردش، خودش که بی اجازه حق کاری یا رفتن جایی نداره

صبح ساعت چهار یهو دیدم والده جیغ جیغ اومد تو اتاق با وحشت از خواب پریدم دیدم تربچه بغلشه، باز اورده گذاشته شون و رفته اون وقت صبح تو هم نیومده. مردک ابله مثلا بابت اون سری که من و والده نرفتیم جلو در خودشو چس کرده، که مثلا زنگ بزنیم تهش هم معذرت خواهی کنیم، کور خونده این دو بار که اصلا عین خیالمون نبوده اصلا زنگ نزدیم بگیم چرا نیومدی جلو روی خودمون دخترمون رو  تهدید کرده،  توقع داره قربون صدقه ش هم بریم

امروز هی بهش گفتم بیا عصر ببرمت سونو سینه و تست پاپ اسمیر فکر پولش نباش بخدا خودم میدم با یه بغضی گفت نه، مگه بهش نگفتم ببردم دکتر و نبرد، گفتم گور خودش و باباش، من میخوام ببرمت،قبول نکرد، انگار تا پنجشنبه هستن ببینم ابوی و والده میتونن راضیش کنن ببرمش؟


من چقدر استرس بکشم؟ چقدر غصه بخورم؟ خودمو یادم رفته، بیشتر بدبختیم الان وضعیت خواهرمه

تو این مصیبت با خودم فکر میکردم کیو دارم باهاش حرف بزنم؟ یادم اومد قاعدتا اون آدم باید ارنست باشه اما... حتی وسوسه شدم همین الان که دیروقت شبه بهش پیام بدم دلم میخواد باهات حرف بزنم

اما با خودم گفتم سر نگرانیم بابت کیستهای سینه چقدر مسخره کرد و دستم انداخت الان برم براش تعریف کنم باز؟ -  وقتی نتیجه دکتر رفتنم رو براش میگفتم که تشخیص این بوده که خوش خیم هستن، میگفت عه دکتر چرا نگفت داری میمیری و چیزی نمونده، با اصرار به دکتر میگفتی بهت بگه سرطان داری و میمیری... - 

اون سری پیش که مادام اینا اینجا بودن و رفتن و من برگشتم تو اتاقم و گریه کردم یهو اون زنگ زد، متوجه شد گریه کردم بهم گفت نکنه بخاطر مریم میرزاخانی گریه میکنی - نابغه ریاضیات که بخاطر سرطان سینه فوت شد- من گفتم کاش خبر فوتش رو نشنوی که بخوای همذات پنداری کنی و فکر کنی لابد تو هم... 

بهش گفتم ربطی به اون نداره، هرچی بهم پیچید که بگو چته بهش نگفتم، دیگه اونو محرم خودم نمی دونم

راستی امروز تماس گرفت

خانمها یه مراجعه دوباره به پست درگوشی بکنید پی نوشت داره



تاریخ : سه‌شنبه 3 مرداد 1396 | 22:19 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.