حستون نسبت به روز تولدتون چیه؟ هر سال به محض رسیدنش از فرداش منتظر همون روز تو سال بعد هستین؟ یا کلا براتون مهم نیست یا فراموشش می کنین یا تعمد دارین برای فراموش کردنش؟

حس من که سه تای آخره ، تا الان نشده که ذوق تاریخ تولدم رو داشته باشم.

یادم میاد که سالهای بچگی هیچوقت چیزی به اسم تاریخ تولد و تبریک تولد نداشتیم، اصلا مهم نبود یا بخاطر همون شرایطی که قبلا براتون نوشته بودم و اون مراقبت های اقتصادی ، والده به مواردی که ایجاد هزینه می کرد اهمیت نمیداد یا سعی می کرد اصلا تو خونه باب نشه که ما مثلا دلمون کادو روز تولد بخواد، معدود جشن های تولدی رو یادم میاد که شرکت کرده بودیم تو بچگی ، در حال حاضر که فقط یه جشن تولد رو به خاطر دارم.

دقیقا از کی این یادآوری سال تولد مهم شد رو یادم نیست ، ولی وقتی هم شروع شد در حد تبریک بود ، هدیه ای در کار نبود- البته کل فامیل مادری همینجوری بودیم ، البته به دلیل دور بودن خاله ها و بعدها دایی ها یک جورهایی کلا تو خانواده تبریک تولد گفتن رد و بدل نمی شد تا زمانی که گفتم باب شد- در هر صورت بعد از مدتی کار به کادو دادن رسید و بعد از مدتی حتی گرفتن کیک تولد، خاطراتمو مرور می کنم فکر کنم از حدود 15 سال پیش روال تبریک و بعد کادو و جشن تولد و فلان باب شدن، حالا اینا رو داشته باشید تا برسم سر موضوع حرفم.

از وقتی فهمیدم چیزی به اسم تاریخ تولد می تونه مهم باشه -اونم وقتی تو فیلمها دیدم واسه بچه ها تولد می گیرن ، یا روز تولد کار خاصی براشون انجام میدن ، یا تو روز تولد جاهایی که دوست دارن می برنشون مثل شهر بازی ، همیشه دلم میخواست یه جشن تولد داشته باشم، فقط داشته باشم ها ، واقعا حسی به تاریخ تولدم نداشتم ، حتی به کادوها هم فکر نمی کردم، بیشتر به این فکر می کردم که دوست دارم تو روز تولدم کارهایی که هیچوقت نکردم یا اجازه انجامش رو نداشتم یا شرایطش رو نداشتم ، انجام بدم ،مثلا رفتن به شهر بازی، اون زمان اینجا شهر بازی نداشت - خجالت آوره که هنوزم نداره!- یه پارک بود که یه تعداد سرسره و تاب و الاکلنگ داشت ، که والده گاهی ، مثلا هر سه یا چهار ماه یک بار یه عصر ما رو میبرد اونجا ، کمی بازی می کردیم و بر می گشتیم ، می دیدم که برای بچه های دیگه بستنی و آب میوه و یخمک و آلاسکا و این دست چیزها می خرن ،ولی ما معمولا لب خشک می رفتیم و لب خشک بر می گشتیم ، والده همیشه می گفت میریم بیرون کسی اجازه این که دلش چیزی بخواد نداره!  و این بچه های لوس و بی ادب هستن که بیرون می رن بهانه بستنی و غیره می گیرن! و ما همیشه فقط بقیه بچه ها رو نگاه می کردیم ، حتی دیگه یه زمانهایی کلا برامون عادی شد و جا افتاد که  قانون اصل اینی بود که والده گفته و اون بچه ها خلاف قانون عمل می کردن- یه دفعه همین چند ماه پیش به شوخی به والده در این باره گفتم ، گفت خب چه کار می کردم ، اون زمان مجبور بودم سرتون رو یه جوری شیره بمالم که بیرون هوس چیزی نکنین که مجبور بشیم بخاطرش هزینه اضافه کنیم، بعد تازه عادت می کردین و این روال برای وضعیت اون موقع ما نشدنی بود-

باز پرت شدیم ، داشتم می گفتم ، خیلی دلم میخواست کارهای خاصی بکنم که نمی تونستم ، مثلا همین داشتن جشن تولد یکیش بود، البته بزرگتر که شدم یواش یواش این خواسته های روز تولدم تغییر کرد، دلم مسافرت می خواست ، یا یه غافلگیری واقعی، چیزی که واقعا شگفت زده م کنه ، حالا وقتی می بینم تقریبا هیچی منو شگفت زده نمی کنه ، با خودم میگم من اول باید دلم بخواد بتونم غافلگیر شدن رو بفهمم، من اصلا نمی دونم غافلگیری یعنی چی، سورپرایز شدن یعنی چی، اصلا نمی دونم چرا هیچ چیزی واقعا غافلگیرم نمی کنه 

سالهای پیش که تولدم رو گاهی حتی دوست داشتم فراموش کنم ، چون اون چیزهایی که دلم میخواست برای تولدم انجام بشه هیچ وقت انجام شدنی نبود، بنابراین گاهی واقعا فراموشم میشد، اما با اون رسم تبریک گفتن که راه افتاد یادم میومد بازم تولدمه و من هنوزم نتونستم تولد خاصی داشته باشم

بعدها که کادو دادن و گرفتن کیک یا دادن شام و یه مهمونی مختصر باب شد -مثلا گاهی تو این تاریخ خاله ها یا داییها اینجا بودن کار به دادن یه شام مختصر و مهمونی ساده شام و کیک می کشید که واقعا توقعی از کسی نبود و ملت اکثرا همینجوری بدون کادو شرکت می کردن ، چون واقعا گاهی والده به کسی نمی گفت این شام به مناسبت تولده ، بعد که میومدن خونه متوجه می شدن و می گفتن چرا نگفتین که کادو بگیریم و ...، که والده می گفت فقط میخواستم دور هم باشیم- مساله این مهمونی ها این بود که چون تاریخ تولد فردی سه روز قبل از تاریخ تولد منه همیشه مهمونی با هم یکی میشد دیگه ، و چون اسم تاریخ تولد فردی میومد منم یادم میومد که عه ، چند روز دیگه تولد خودمه، ممکن بود همون شب به منم تبریک بگن ، یا اگر کادویی بود برای منم تهیه کنن ، اما دقیقا خود روز تولدم هیچ خبری نبود، تولدم وابسته به تاریخ تولد فردی بود ، و هیچ غافلگیری ای برام نداشت، می دونستم حتما به منم تبریک میگن- گاهی حتی می نشستم منتظر ببینم کسی واقعا دوباره همون روز تولد خودم چیزی میگه؟ بیشتر مواقع زنداییم -مامان بانو- اون روز تولدم رو دوباره تبریک میگفت ، تاریخ تولد خودشم با من یکیه-

سالهای زندگی با شوهر اول رو یادم میاد اون موقع هم برای تولدم اتفاق خاصی نمیفتاد، دو سال اول که من تابستونها هم برای لیسانس دومم واحد تابستونه می گرفتم و مشغول درس خوندن بودم و با یه تلفن یا پیام تبریک می گرفتم و قبل یا بعد تاریخ تولدم اگر اون میومد، کار خاصی نمی کرد که جبران نبودنش تو روز تولدم بشه. بعدش هم که هم بیکار شد و هم اختلافات بینمون شدید شد که دیگه حتی متنفر بودم که تاریخ تولدم یادش باشه،اخرین تاریخ تولدم واسه سال 89 یادمه تو دوره بیکاری طولانی مدتش بود، از زیر تختش یه پک نوارهای زبان مال سال عهد بوق در آورد ، گفت این کادو تولدت! دیگه کسی نوار کاست گوش نمی داد که ، حالا گیریم که گوش می دادیم ، چیزی که معلوم نبود کی خریده بودن چون بی استفاده افتاده بود زیر تختش برداشت به عنوان کادو تولد داد بهم که نمیدونم از کلمه برخوردن در موردش استفاده کنم یا خورد شدن- با خودم میگفتم از اون آرزوی انجام کارهای خاص تو روز تولدم ببین به کجا رسیدم-

بعد از جدایی هم که باز یادم میاد بعد اومدن حیف نون تو زندگیم ، تولدم رو یادش می رفت! سال 92 یادمه شب عقد فیونا ازم پرسید تولدت کی بود؟ خیلی بهم برخورد، خیلی، و تبریکی هم که روز تولدم بهم گفت بی ارزشترین تبریکی بود که تو زندگیم شنیده بودم، چون ازم پرسیده بود، چون می دونستم اگر نپرسیده بود یادش نمی موند اون روز تبریک بگه ، و البته همون روز من داشتم میرفتم تهران! صبح ساعت 9 تماس گرفت اونم کاری که مدتها بود نمی کرد ، بهم تبریک گفت ، قاعدتا باید خوشحال می شدم اما نشدم

بعد از اون میرسیم به این 4 سال اخیر، برگشتیم به همون روال سابق، یعنی آدم خاصی که تو زندگیم نبود ، پس گوینده های تبریک فقط خانواده بودن و دوستام اگر یادشون می موند، و همون روال وابسته بودن تولدم به تولد فردی

پارسال که ارنست هم تاریخ تولدمو یادش نبود - البته درگیر همون اولین دعوای شدید بودم که بابت پایان نامه راه انداخت و بخاطر همون ارتباطم باهاش قطع بود،اما بعد هم معلوم شد دقیقا نمی دونسته روز تولدم رو- البته کادو سنگینی بهم داد که هنوزم که هنوزه هر وقت موقعیتی پیش میاد می گم من اون کادو رو نمی تونم قبول کنم و باید اون پول رو بهت برگردونم، دارم خورد خورد جمع میکنم و مقداری دیگه ش مونده ، بعد به طریقی بهش می دم-

هفته پیش که خونه مادام بودیم ، وقتی رسیدیم دیدم داره کیک درست می کنه ، سر شام دیدم کیک رو آورد و یهو گفت تولدت مبارک ، برام لباس خریده بود ، اون کیک رو هم واسه من درست کرده بود، بمیرم الهی ، دستش تنگ بود از پولی که خورد خورد از گلامپی بخاطر مثلا بستنی خریدن واسه تربچه گرفته بود برام خرید کرده بود ، دلم میخواست همونجا برم زیر زمین-

امسال هم که اوضاعمون خیلی جالب نبوده ولی دقیقا همون روزی که تولد فردی بود ، داشتم تلفنی باهاش صحبت می کردم که خاله کوچیکه با یه کیک اومد خونه - ظهرش متوجه شدم امروز 29 مرداده و تولد فردی، اصلا یادم نبود، حتی نمی دونستم چی باید براش بگیرم ، خاله با والده تماس گرفته بود که میخواد کیک درست کنه ، والده گفت بانو رفته کیک سفارش داده و ... دیگه گوش نمی دادم ، نمی دونستم باید چکار کنم ؟ از طرفی حتی تولد خودم یادم اومده بود! اما این بار حتی به این فکر نمی کردم که مثلا بازم قراره تو تولد فردی به منم تبریک بگن- عصر که خاله کوچیکه با کیک اومد در حال صحبت بودم ، حرف تولد فردی رو از پشت گوشی متوجه شد، پرسید تولد داداشته ؟ تولد تو هم هست؟ جا خوردم ، با خودم گفتم دلم میخواست تولدم رو یادش نباشه ، چرا؟ نمی دونم

هی پرسید ، گفتم نه بابا باور کن من حتی یادم نبود امروز تولد فردیه و هیچی تهیه نکردم ، والده رفته بود بیرون کادو بخره و بیاد، والده اومد ، کفش خریده بود براش، داشتم میگفتم خب من پول می دم بهش ، اصلا نمی دونم چی باید بخرم، واسه روز مرد همه چیز براش خریدیم، یهو والده گفت تولدت مبارک، برام کیف خریده بود - ارنست کماکان داشت می شنید- روبوسی کردیم و تشکر کردم ، گفتم چرا اینکارو کردین، توقع چیزی نداشتم- این مدت والده بخاطر دکتر و لیزر چشم و یه سری مخارج درمانی دیگه خیلی تو خرج بودن و دوست نداشتم دیگه هزینه اضافه بکنه، حداقل بخاطر من-

والده رفت طبقه بالا چون خاله هم رفته بود اونجا ، ارنست گفت تولدت بود دیگه هیچی نمی گی ، گفتم خبر نداشتم. بعد گفت یکی پشت خطمه باید جواب بدم بهت زنگ می زنم . قطع کرد ، تا گوشی رو گذاشتم دیدم یه پیام اومد ، یه لحظه از پاپ آپ متوجه شدم انگار پیام واریز وجهه ، تا خواستم باز کنم ارنست زنگ زد، همزمان که اوکی کردم ، اون رو هم باز کردم دیدم برام پول ریخته به حساب، نمی دونم چرا بازم خوشحال نشدم

گفتم چکار کردی؟ خندید و گفت تولدت مبارک ، قصدم این بود که چند روز دیگه تو روز تولدت کادو بدم و تبریک بگم ولی خب انگار امشب همه دارن بهت تبریک میگن گفتم منم جا نمونم ، می دونم باید خودم می بردمت برای شام بیرون و کادو برات می خریدم ولی به جاش خودت از طرف من هرچی دوست داشتی بخر

برات آروزی خوب دارم ، اینکه همیشه باشی، با من باشی، چیزهایی که دوست داری بهشون برسی و ... 

من نمی دونم چرا فقط قلبم فشرده می شد ، گفتم نباید این کارو می کردی ، گفت چرا نباید؟ نکنه میخوای برگردونی؟ گفتم آره واقعا می خوام برگردونم اگر شماره حساب می دادی خوب می شد، گفت دیگه خرابش نکن و ...

بعد خداحافظی کردو گفت برو به مهمونی برس، بالاخره الان همه بخاطر تو اونجا هستن

این پونصد تومن رو با اون پونصد تومن که واسه عید ریخت به حسابم و کادو روز ولنتاین و زن و عیدی بود رو هم گذاشتم تو حساب بمونه، بعد با اون پارسالی  و هزینه اون چیزهایی که اردیبهشت از کوروش خریدم و پولش رو داد با هم پس بدم

چرا نمی تونم به عنوان هدیه ازش چیزی قبول کنم؟

بعد که رفتم بالا متوجه شدم خاله اون کیک رو برای من درست کرده بوده ، چون فردی که کیکش رو بانو سفارش داده بود ، به فردی پول کادو دادم

خلاصه ، امروز واقعا تولدمه ، بدون اینکه بازم تونسته باشم اون روز خاص رو واسه خودم رقم بزنم ، فکر کنم باید بی خیالش بشم مثل خیلی چیزهای دیگه

تنها غافلگیری فکر میکنم همون کار مادام بود-حتی دلم نمیاد لباسه رو بپوشم ، وقتی نگاهش می کنم و یادم میاد چطوری پولش رو جمع کرده گریه م می گیره- البته کیکی که خاله درست کرد و کیفی که والده خرید هم کادوهای دیگه ای بودن که بهم رسید



تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 14:17 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (11) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.