من امشب نگاه تو را شعر میکنم
و تو
شعر مرا نگاه می کنی
بی تو آنچه در دست دارم
خیالی از میوه است
و رویایی از جام
انارِ لب
و جام چشمانت...
در ضیافت تنهایی من
سایه لبخند تو میزبان است

اومدیم خونه مادام. میگفت اون پفیوز میخواسته بیاد اونجا هرچی بهش گفتم ما رو هم ببر محل نذاشته. خدایا من چقدر به این دختر بگم التماس نکن؟ اینجوری حس سرخوشی بهش دست میده که کاری  یا چیزی که دلت میخواسته رو انجام نداده و تونسته اعصابت رو خورد کنه
بغض کرده بود، پارسال هم یلدا با تربچه تنها بودن
خلاصه که بلافاصله به والده و ابوی گفتم ما میریم خونه مادام. یعنی سوالی هم مطرح نکردم. با تحکم و تاکید. حالا بذار مردک اعصابش خورد شه با دیدن ما
دوباره یلداتون مبارک
پ. ن
١.
نمیدونستم اون پست شب یلدای منی مشکل داره، ولی خواستم درستش کنم بازم نشد. باید برگردم خونه با کامپیوتر درستش کنم
٢.‏
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگِ قشنگ از کفِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دلِ تنها به چه شوقی پیِ یلدا برود...؟ 
‎یغما گلرویی
٣.
اینم فال امشب من، که همچین هم جالب نیست



تاریخ : پنج‌شنبه 30 آذر 1396 | 18:09 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (4) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.