X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

 

 سلام سلام، سال نو تون مبارک، امیدوارم سال پر خیر و برکتی براتون باشه توام با شادی و سلامتی

آخ سلامتی، دلم کبابه

از قبل از سال تحویل یه سرمایی خوردم که هنوزم ولم نکرده، چندین روز لارنژیت داشتم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم، حنجره کاملا تعطیل بود، بعدش هم گلودرد بسیار شدیدی دچار شدم که چندین شب پشت هم کارم به تزریق سرم همراه با سفتریاکسون و سه  چهارتا آمپول کوفت و زهرمار دیگه که اسمشون رو نمیدونم، کشید. از شربت تئوفیلین جی و سالبوتامول و دیفن هیدرامین مخلوط با قرص هگزا یا دگزا نمیدونم چی بود، برای غرغره و شربت موکولین و قرص سفکسیم هم نباید غافل بشم که اصلا اوووووف، دو سه روزی خوب بودم- که تونستم تربچه رو ببرم شهر بازی- ولی دوباره گلو درد عود کرد هیچ نشانه دیگه سرماخوردگی ندارم، فقط گلو درد، اونم شبها شدت می گیره و روزها خوبه یعنی واقعا انگار یه بیماری هوشمنده، با تاریک شدن هوا یواش یواش گلو درد شدت می گیره، صبح اوضاع بهتره

مدام در حال غرغره کردن آب نمک و سرکه هستم. آخه این بار دوم که عود کرده به سلامتی تو خونه تنهام و والده و ابوی رو فرستادم رفتن نارستون خونه داییم اینا و به جز تعطیلی پشت هم این چند روزه ، کسی هم نیست بخواد شب ببردم درمانگاه.

اینا رو بی خیال، اوضاع و احوالم همونهاست که قبلا بود. فقط اینکه چند شب پیش تلویزیون روشن بود میخواستم ساعت 12 بشه و اخبار منوتو رو ببینم ، سرم تو تبلت بود داشتم بازی می کردم، برنامه سمت نو داشت پخش میشد، یه آن توجهم جلب شد به مهمونی که داشتن و بحث برنامه : سرطان پستان

این مهمان، خانم آزاده نمی دونم چی چی، مبتلا بوده و بعد جراحی شده و ... خیلی واضح گوش نمی دادم اما مثل تزریق محتوای آمپول، یواش یواش یه حسی تو وجودم رخنه کرد که تا به خودم اومدم دیدم مثل بید دارم میلرزم. بابت چی ؟ نمی دونم ولی ته دلم انگار دوباره اون ترس"اگر توده ها و کیست های سینه م یهو سرطانی بشن چی؟" زنده شده بود. اون سری که دکتر طهماسبی بهم گفت لازم نیست هر سه ماه سونو انجام بدی و هر 6 ماه یکبار کافیه، علیرغم میلم سعی خودمو کردم و سر سه ماهه نرفتم سونو. این برنامه باعث شد به این فکر بیفتم که اگر طی این سه ماه دوم اتفاقاتی افتاده باشه چی؟ شاید اگر سه ماه قبل می فهمیدم فرق میکرد و ... چند روز باز حالم نافرم گرفته بود تا دوباره یه کم تونستم از این فکرها فاصله بگیرم

مادام و تربچه با اون گلامپی بی وجود قبل عید اومدن،پنجشنبه شب آخرین هفته سال- اینطور که مادام می گفت نهایتا یکشنبه می خواستن برن و خیلی دلم میسوخت که سال تحویل با تربچه تو خونه تنها می مونه. گفت گلامپی هیچی براشون نخریده. فقط یه کفش خریده بود اونم طبق معمول برده بودش طرف سه راه مشیر دنبال ارزونترین جنسها. مانتو نداشت. تربچه لباس نداشت. لباسهاش  نهایتا واسه یک ماه دیگه ش خوب بودن و به وضوح براش تنگ شده بودن. می دیدم خواهرم بغض داره. جمعه صبح برداشتم بردمشون بازار، خودم هیچی واسه عید نخریده بودم. هم لازم نداشتم و هم میخواستم عیدی قابل توجهی به خواهرم بدم واسه همین گفتم هزینه ها کنترل بشه. رفتیم و اتفاقی و از شانس خوب یه مانتو خیلی شیک براش دیدم و با اینکه نمیخواست پرو کنه زوری فرستادمش بپوشه ، خوشش اومده بود. اما گفت آجی گرونه . گفتم تو به قیمتش چه کار داری؟ این  چشمم از اون چشمم راضی تر بود که براش بخرمش. خریدم. قشنگ می تونستم حس کنم خوشحالیشو و اینکه می دونستم دیگه می تونه با خیال راحت این مانتو رو بپوشه بدون اینکه نگران نگاه بقیه باشه که مشخصه مانتوش طرح قدیمی و حراج خورده و ارزون یا با جنس بی کیفیته- کسی که عادت به این مدل لباسها نداره و خونه باباش همیشه خوب لباس پوشیده معمولا سختشه تو چنین زندگی ای گیر بیفته که شوهرش با اینکه از لحاظ مالی تمکن داره اما تا پای خرج کردن واسه اون می رسه خساست به خرج میده- برای تربچه هم لباس خریدم و هم ساپورت که نداشت، کلاه صورتی حصیری خوشگلی هم براش خریدم که آفتاب اذیتش نکنه، بعد رفتیم یه مغازه، که خواهرم کیف نگاه کنه گرچه خودش نپسندید اما چند تا کیف بچه گونه گفتم آوردن و تربچه رو آزاد گذاشتم یکیش رو انتخاب کنه، یکی که طرح کیتی داشت و از جنس خز بود انتخاب کرد، با رنگ سفید و صورتی. قربونش برم عین خاله ش رنگ صورتی که می بینه اصلا کور میشه و هیچ رنگ دیگه رو نمی بینه- پینک فتیشه بچه م- همونجا انداخت دستش، عین وقتی من کیف میندازدم دستم. اگر کسی هم احیانا موقع رد شدن میخورد بهش اعتراض می کرد: خاله کیفم خَبا شد، خَبا شد. مرده بودیم از خنده تو بازار. هر کاری کردم خواهرم کیف نخرید، یکی پسندید که اونم بر نداشت، قیمتش 50 تومن بود. شما فکر کن این دختر اینقدر عادت به قناعت کردن داره که فکر می کنه کیف 50 تومنی  گرونه-البته اجبار به قناعت بگم عبارت بهتریه-نمی بینه بقیه زن و دخترها کیف با چه قیمتهایی بر می دارن بدون اینکه بخوان فکر زیاد و کمش رو بکنن. من خودم باشم سعی میکنم وقتی برای خودم خرید می کنم برم جاهایی که حراج زدن، ولی واقعا این که تفکر غالبم باشه نه، بیچاره خواهرم

یه ست اسباب بازی سشوار و برس و آینه و رژلب و پالت سایه و این چیزا هم خریدم ریختیم تو کیف تربچه که کیفش خالی نباشه. تا اینجا بودن مدام میرفت میاورد برامون رژلب و سایه می زد، موهامونو صاف میکرد و سشوار می کشید. اصلا بدون کیف و کلاهش حتی تو حیاط هم نمیرفت. دو سه روز اول که تا یکی تکون میخورد میدوید میرفت کلاه شو میذاشت سر و کیفشم می نداخت دستش جلوتر ازخودمون تو حیاط با دمپایی ایستاده بود میگفت بریم بازار

طی همون روزا بود که حالم بد شد، یعنی دقیقا از جمعه عصر صدام شروع کرد به گرفتن و از شنبه صبح عملا دیگه سایلنت شدم. تا یکشنبه چندین بار رفتیم بازار-یه سارافون لی با گلدوزی هم برای تربچه خریدم چون خواهرم اولش که گفتم واسه تربچه لباس بخریم دنبال سارافون میگشت اما چیز قشنگی ندیدیم، شنبه که رفتیم بازار، اتفاقی پیدا کردیم و براش خریدم. تو دو سه روزی که هی رفتیم بازار سه چهار دست لباس براش خریدم، دو تا هم جدا خریدم برای هردو خاله ریزه و تربچه که همراه با پولی که میخوام به عنوان عیدی بدم بهشون تقدیم کنم. بر همون مبنا که بچه معنی پول رو نمی فهمه بهتره یه چیزی هم همراهش باشه تا شاد بشه -ابوی هم پیگیر بود و میگفت براش خرید کن، کیف هم از طرف من براش بخر که گفتم هر کاریش کردم نه کیف خرید و نه شال ، گفت خونه یه چیزی تو مایه های رنگ مانتوم دارم- مدل مانتوش دقیقا عین مانتوییه که شهریور، تهران تو 7 تیر تو حراج خریده بودم واسه خودم. مال من یه دست مشکیه، اما واسه خواهرم رنگ سدری روشن با خرجی سفید گلدار، مدتها بود مانتو رنگ روشن تنش نکرده بود، همه ش مشکی، همه ش ساده، معمولا تا زیر زانو، تازه اونم که خودمون براش می خریدیم. اما این حالت سیلوانی داره و ماکسیه-

گلامپی الاغ که اومده بود، خواهرم لباسهای تربچه و مانتو خودش رو نشونش داده بود- یکشنبه بود و من برای کار ترمیم ناخنم رفته بودم آرایشگاه- میگفت تا لباسها رو دیده با یه حالتی گفته اینا کجا بوده؟ انگار فکر کرده خواهر رفته پیش این یارو لباس فروشه که مغازه باباشون رو اجاره کرده و گاهی لباس خونه ای برای تربچه از اونجا بر می داریم و خودش میره حساب می کنه که تخفیف بگیره، لباس برداشته. مرغوب و قیمت دار بودن لباسها کاملا مشخص بود واسه همین روح از قالب تهی کرده مردک پفیوز، که نکنه خواهر رفته هزینه گذاشته رو دستش. خواهر هم گفته خواهرم برامون خریده. همون لحظه تربچه اومده هی گفته قشنگه، قشنگه. تا گلامپی اومده دست ببره طرف لباسها و برداره و نگاه کنه، تربچه قاپیده و با داد و اخم گفته دست نزن، دست نزن- حتی خونه بابای گلامپی هم که رفته بودن، تا عمه بیشعورش میومده دست به هر چیزیش بزنه میگفته دست نزن، خاله ن...م برام خریده- قربونش برم دیگه اسممو هم واضح میگه- خواهر می گفت شده بود آینه دق واسه خواهر شوهرام-

البته آینه دق گلامپی هم بود. مردک پفیوز حتی به روی خودش نیاورد که هیچی برای دختر و زنش نخریده.یه معجزه شد و موندن ، نمیدونم چی شد واقعا که نرفتن. ولی قصد داشتیم که ابوی به گلامپی بگه همون شب سال تحویل تولد والده ست و به این خاطر بمونن و نرن، ولی خودش حرفی از رفتن نزد، یا حتی فکر می کردیم با این حماقتهایی که داره یهو آخر همون شب برشون داره و ببردشون اما موندگار شدن تا همین 7 فروردین.  یک ساعت قبل سال تحویل اومد خونه- روزها که میرفت شکر خدا دیگه پیداش نمی شد، یکی دو شب هم خونه باباش بود و نیومد خونه ما. وقتی هم میومد که مثل آدم نمیومد، قبل از دو و نیم شب پیداش نمی شد، کلید در حیاطمون رو داره و هر وقت دلش بخواد میره و میاد! زمانی که اینجا پیش خودمون بودن دسته کلید خونه رو خواهرم بهش داده بود، وقتی رفتن شیراز خونه خودشون یارو پس نداد کلیدمون رو. البته بنا به دلایلی یه سری تمام قفلهای خونه رو عوض کرده بودیم به جز کلید در حیاط رو، بنابراین فقط همون الان قابل استفاده ست- جالبه ما میریم خونه شون، تا الان یه بار نگفته شماها میرین بیرون و می گردین ریموت ندارین چکار میکنین؟ صبح که گورشو گم میکنه و میره حتی ریموت رو برامون نمی ذاره، البته الاغ تر از این حرفهاست که بفهمه پول دادیم به همسایه یه ریموت برامون درست کرده و به ریشش می خندیم. نیاز نیست منتظر باشیم زن همسایه بهمون ریموت بده

خب داشتم میگفتم. قبل از سال تحویل اومد و ناهار کوفت کرد- فکر کن ساعت6 عصر تازه اومد ناهار خورد، یعنی اون خراب شده خونه باباش ناهار بهش نمی دن یا نمیخوره و میاد خونه ما، حتی شب ساعت دو و سه که میاد هم خواهر بیچاره باید بلند شه شام براش بیاره تا زهرمار کنه، اصلا انگار نه انگار که اینجا خونه خودش نیست. رو که رو نیست، سنگ پای قزوین هم پیش این لنگ میندازه. یه بار به خواهر اعتراض کردم چرا بلند می شی بهش شام میدی، بعد تازه منیو براش باز می کنی ، این هست ، اون هست، فلان درست کنم؟ بهمان درست کنم؟ بعد این یابو بخواد انتخاب کنه. گفت ما یه بار اون اوایل دوره عقد رفتیم خونه باباش شب موندیم ، صبح یه تیکه نون و یه تخم مرغ به بدبختی تو اون خونه پیدا کرد اورد واسه صبحانه. یخچالشون هیچی توش نبود، من این کارو میکنم که ببینه تو خونه بابای من چه جوریه، خونه بابای اونا که این همه ادعای خنده دار می کنن همیشه خالیه. گفتم این شعور و درک این چیزا رو داره؟ نداره خواهر من، فقط داری پررو ترش میکنی. به خرجش نمیره دیگه، یه مقدار زیادی از رو دار شدن این مردک تقصیر همین خواهرمه ولی گوش نمی ده. منم بخاطر فشار ابوی و بخاطر خود خواهرم که میترسه این یابو باز جفتک پرونی کنه و نذاره بیان یا قطع ارتباط کنه مجبورم دهنمو ببندم و هیچی بهش نگم ولی یه روزی صبرم سر میاد و بدجور خشتکش رو پاره می کنم حالا ببینین کی گفتم

باز پرت شدیم

قبل سال تحویل خواهر گفت به نظرت لباس بکنم تن تربچه واسه وقت تحویل سال؟ لباس تو خونه ایهاشم که این اواخر خودم براش خریده بودم کاملا نو و شیک بودن و حتی به درد بیرون هم میخورن، صرفا جنس بنجل و بی ارزش براش نخریدم چون مورد استفاده ش خونه ست. گفتم نمیدونم اگر دلت میخواد عوض کن، ماشالله کم لباس براش نخریدم که. اگر هم نمیخوای اذیتش کنی ولش کن، آخه تربچه از تعویض لباس و دایپر و بستن مو فراریه،خیلی اذیت می کنه تا راضی بشه این کارها رو انجام بدن. جمله اول رو کاملا عمدی گفتم -ماشالله کم لباس که براش نخریدم-میخواستم بکوبونم تو سر مردک. که البته کاملا واضح عکس العمل نشون داد و فوری بلند شد و رفت بیرون!چقدر یه نفر باید حقیر باشه، چقدر؟

پ.ن:

تربچه اینجا عروسک نداشت یه وقتی بچه های فتنه یا خاله ریزه با عروسکشون میومدن هی با حسرت نگاهشون می کرد، خاله ریزه هم یه اخلاق بدی پیدا کرده هیچیش رو به کسی نمیده ولی اگر تربچه یه چیزی داشته باشه ازش می گیره و توقع داره بهش بده بازی کنه، رفتم یه عروسک براش خریدم، اسمشو هم گذاشتم لوسی. هوسی یا اوسی صداش می کنه، اینقدر خوشمزه میگفت اوسی 

خاله ریزه یه رفیق خیالی داره به اسم سایور، نمیدونم این از کجا به مغزش رسیده؟ تو کارتونهای انیمه ژاپنی دیده یعنی؟ آخه من رو یاد سایوری میندازه که اسم کاراکتر زن اصلی فیلم خاطرات یک گیشاست ، آخ چقدر این فیلم رو دوست دارم



تاریخ : یکشنبه 12 فروردین 1397 | 17:59 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.