وقتی از مرز رد میشین تو کشوری که برای مسافرت چند روزه رفتین چطور لباس میپوشین؟ بار اول سختتون نبود؟ اینجا همیشه اسیر مانتو و  حجابیم-هرچند نیم بند و نه سفت و سخت- اونجا که میرین راحتین حجاب رو بردارین؟

هیچوقت فکر نمیکردم واسه مسافرت چند روزه بخوام از ایران برم بیرون-همیشه تصورم رفتن برای دیگه برنگشتن بود- ولی جالبه که الان دقیق شدم و یه نکته برام مشخص شد، هیچوقت فکر نکرده بودم میرم پوششم چی میشه؟! آیا ادم میره اونور به راحتی و خود جوش میتونه حجاب رو برداره؟ یا مدتها دچار تناقض میشه؟ حالا همین رو بیارین تو ماجرای سفر چند روزه. چشیدن طعم چند روز راحتی و بی حجابی باعث نمیشه بعد که برگشتین، پوشیدن مانتو و مقنعه سخت باشه؟ 

حالا حجاب یک قسمتشه. لباس چی میپوشین؟ بلوز و دامن؟ ساپورت و تونیک؟ تاپ بندی؟ آستین دار؟ آستین بلند؟  واقعا الان ذهنم درگیره.فرهنگ لباس پوشیدن ما کلا یه چیزیه که اصلا نمیتونم تصور کنم با توجه به استایلم داخل ایران بخوام معادلش رو بیرون از ایران بپوشم چطوری میشه؟ 

یه چیزی داریم به اسم outfit و درکنارش formal رو هم داریم. واسه ما داخل کشور،  outfit مون هم حتی در حد همون formal هست ولی اونوریا واقعا این دوتاشون فرق داره. 

اینا از اونجا آب میخوره که ارنست پیشنهاد داد اینبار بریم بیرون از ایران.  اینم به این علت گفت چون قرار بود برنامه بذاریم برای مسافرت. گفتم اردیبهشت نمایشگاه کتابه اون بهانه خوبیه، بعد گفت ولی یه مورد هم هست دکتر ز-همون دوست صمیمیش که در جریان ماجرای ما هست- چند مدته هی داره بهم میگه بیا یه سفر ارمنستانی گرجستانی جایی بریم، مقصودش هم برای همین اردیبهشت و خرداده. حالا نمیدونم چکار کنم با توجه به محدودیت زمانی که دارم، با تو اردیبهشت بریم تهران. بعد ایا دیگه وقت میکنم با اون برم؟ یا بر عکس اگر تو این بازه با اون برم، ممکنه تا پایان ترم نتونم با تو برنامه بذارم. یه راه می مونه اونم اینکه یه تیر و دو نشونش کنم و با دکتر ز سه تایی بریم. پاسپورت که داری نه؟ اگر هماهنگی کردیم و جور شد دیگه فوری برای انجام تشریفات اقدام کنیم 

گفتم پاسپورت ندارم، یعنی داشتم مهلت اعتبارش گذشت منم دیگه نرفتم دنبالش. ولی در کل نمیدونم که می تونم بیام یا نه؟ گفت بخاطر بابات اینا؟ گفتم نه از اون لحاظش مساله ای نیست. از مدتها قبل هی تو خونه میگم اگر بتونم تور می گیرم یه سری مسافرت میرم که تو دلم نمونده باشه... 

بعد گفتم یه براورد هزینه کن ببینم میتونم؟ گفت عه نکنه میخوای پرداخت کنی؟ میخوای همین الان شماره حساب بدم بریز. چه حرفیه؟ تو مهمون منی ادم از همسرش هزینه سفر میگیره؟ با خودم گفتم بعید میدونم کسی هم به همسرش بگه مهمون منی! واژه مهمون با نسبت همسری دو تا خط کاملا مجزاست که باعث میشه ادم اصلا خودمونی نشه و دقیقا در حد همون لقب مهمون برخورد کنه

یادم نمیاد حرف چی بود ولی  به اینجا رسید که گفت تازه میخوام اونجا با رکابی بگردی! خندیدم و گفتم رکابی چیه بابا زیر پوش مردونه ست مگه؟ گفت چی میگین شما بهش؟ گفتم منظورت تاپ بندیهَ؟ گفت فکر کنم-تا این حد از این چیزا سر در نمیاره و بی خبره-گفتم بابا ولم کن تاپ بندی؟ من؟ گفت عه پس چی میپوشی؟ تاپ بندی مثلا با دامن کوتاه...  گفتم فکر کنم همون تیپی که اینجا می پوشم-اون لحظه بود که جرقه تو ذهنم خورد، واقعا من بیرون ایران چی میپوشم؟ - گفت یعنی حجابتم بر نمیداری؟ گفتم نه که خیلی هم محجبه هستم؟! گفت خب حالا همون حجاب الکیتو هم بر نمیداری؟ گفتم واقعا بهش فکر نکردم. گفت ولی میخوام ببرمت طعم بی حجاب گشتن و راحتی رو بچشی. یه سری تعریفها کرد از سفرهای خودش به ترکیه و بعد رسید به اینجا که اره یه دو پیک هم بزنیم. تو تا حالا زدی؟ چشمام شده بود اندازه نعلبکی. من و مشروب؟ گفتم نه بابا تو که میدونی اهلش نیستم. گفت خب اونجا امتحان کن. با هم میخوریم. گفتم حرفشم نزن. گفت تابوه؟ گفتم نه فقط مساله تابو نیست. همیشه نسبت بهش دافعه داشتم مخصوصا اینکه همه میگن نفس ادم مدتی بوی الکل میده و منم به شدت از قرار گرفتن تو این موقعیت ابا دارم. حتی خوشم نمیاد کسی که کنارم میخوابه بوی الکل بده-ناگفته نماند که فکر نمیکردم خودش هم اهلش باشه چون واقعا تا حالا موردی نبوده که بگه جایی رفته یا کسی اومده و مصرف مشروب داشتن-

خلاصه که این مسافرت فعلا فقط در حد حرفه. اما همینم باعث یه سری مسایل تو ذهنم شده

پ. ن

١.یه دلیل دیگه مشروب نخوردنم اینه که نمیدونم واکنشم چیه. شنیدم یه عده رو میارن به جفنگ گفتن. یه عده زار میزنن. یه عده هر هر میخندن. خلاصه که خوشم نمیاد خودمو سوژه کنم. دار و دسته پسرهای عمو و عمه م و شوهر دختر عموم خیلی وقتها از دوره های مشروب خوریشون که حرف میزدن تک تک ادمهای تو دوره رو با حالتهاشون میگفتن و مسخره میکردن. موندم یعنی خودشون هیچ رفتار مسخره ای ازشون سر نمیزنه وقت مستی؟


٢.قبلا فکر میکردم ادم بخواد مشروب رو امتحان کنه، اگر متاهله بهتره بار اول با شوهرش دوتایی با هم بخورن. حالا چه طرف هم بار اولش باشه چه نه-اما الان؟ با شناختی که از ارنست دارم حتی اگر دلایل دیگه م برای نخوردن مشروب نبود، دقیقا چون طرفم ارنسته جرات انجامش رو ندارم. از هزار حرف بعدش میترسم که یهو تو یه دعوایی یه سوژه ای از این کارمون که خودشم موافقش بوده، درست نکنه و مثلا بهم نگه تو زن وقیحی هستی که مشروب خوردی! یه بار قبلا تو یه دعوا که بهم گفت چون توییتر میری زن وقیحی هستی-بهش گفته بودم محیط توییتر خیلی رکیکه، تعداد کسانی که رکیک مینویسن زیاده چه دختر و چه پسر-بعد تو دعوا برگشت اون جمله رو بهم گفت. خلاصه که شرمنده دکتر ارنست،شاید خیلی دوست داشته باشم بفهمم حس مستی که میگن چطوریه ولی با تو نمیتونم امتحانش کنم

-هنوز هر وقت یادم میاد، جای این حرفش رو دلم می سوزه. انگار که یکی سیگار داغ بذاره رو قلبت و بخواد خاموشش کنه. عین دستم که الان سوخته و اذیت می کنه-


٣.وقتی گفت بی حجاب باش اونجا و تاپ بندی و... باخودم گفتم عه!واقعا این خودتی؟ تویی که بخاطر معاینه شدنم توسط دوست داداشم اعصابمو خورد کردی با حرفهایی که بارم کردی، حالا من بی حجاب جایی ظاهر شم؟ اونم با تاپ بندی و دامن کوتاه؟ 

یادتونه گفتم میخوام برم پیش اون دوست فردی که اگر نیاز به حجامتی چیزی باشه بهم بگه؟ قبل عید ویزیتم کرد، تا منو دید گفت خانم شما چرا این همه خشم تو وجودته؟ یه سری سوالات پرسید از تغذیه م از دوره ماهانه و... . گفت حجامت نیاز نداری، مشکل بیشتر اعصابته که روی کبدت تاثیر گذاشته و رَحِمت هم مساله داره. بفرستمت پیش یه خانم معتمد که کارشو قبول دارم یا خودم الان معاینه کنم؟ گفتم مشکلی نیست بفرمایید، دراز ‌کشیدم و از روی لباس دست گذاشت رو شکمم یه جاهایی رو با دو انگشت محکم فشار میداد و سوال می کرد درد داری؟

یه سری داروی گیاهی هم برام نوشت به علاوه قرص لیور گل و گفت پیش همون خانمی که گفتم و دادا‌ش میشناسدش برو خودش میدونه چکار کنه-البته هنوز نرفتم! -

برای ارنست که تعریف کردم یه برخورد زشتی کرد باهام. که یعنی چی رفتی خودتو در معرض دستمالی قرار دادی این یارو دکتر نیست که! دوره طب سنتی دیده و این از نظر من جواز این رو نمیده که تو بری بخوابی بذاری بهت دست بزنن!

نگم براتون چه اعصابی از من خورد کرد با حرفاش-دستمالی آخه؟ تو حرفام نگفتم از رو لباس معاینه کرد، ولی مگه فرقی هم می کرد که بگم؟ - بعد هم شتر دیدی ندیدی و کلا فراموش شد چه ها بارم کرده!

۴.والده و ابوی پنجشنبه برگشتن. برام یه اتوبخار ایستاده خریدن. داشتم امتحانش می کردم زدم با بخار، مچ دستمو سوزوندم و بخاطر زق زق کردن دستم خوابم نبرد و این مطلب متولد شد



تاریخ : شنبه 18 فروردین 1397 | 04:42 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (5) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.