نشد ما یه تصمیمی بگیریم و کل کائنات دست به دست هم ندن که به انجام نرسه

مدتی مدام به والده و ابوی میگفتم شروع کنیم به سالم خواری. مثل همون رژیمی که دو سال پیش داشتم. برنج محدود باشه و هیچ سرخ کردنی نخوریم و روزانه سبزیجات بخار پز مصرف کنیم و از اینجور چیزا

بالاخره بعد برگشتنشون از مسافرت راضی شدن به انجامش. قرار بود از دیروز شروع کنیم که خواهرم شنبه شب پیام داد ما داریم میایم 

و اینگونه شد که نه سالم خواریمون شروع شد و نه اون پروژه سفارشی دکتر میم که قبل عید بخاطر شلوغی خونه که علتش دنیا اومدن خان بابا و اینکه پایین بودن و با وجود خاله ریزه نمی شد انجامش داد، تصمیم به انجامش تو عید گرفتم؛ که به میمنت و مبارکی کل عید رو مریض و بستری بودم و الانم که میخواستم شروعش کنم باز تربچه خانم اینجاست

می خندم و مسخره می کنما ولی به شدت عصبیم بخاطر اینکه مشتری منتظره. منم تا حالا بدقول نبودم و همیشه سر وقت کار رو تحویل می دادم ولی الان هرکاری می کنم این کاره انجام بشه نمی شه. خواهرم اینا هم اینجور که به نظر میاد سه چهار روزی هستن

اون دوست داداشم میگفت خیلی استرس و ناراحتی برات بده چون مدام کبدت تحت الشعاع اونهاست. خب به نظرتون این زندگی رو من جز اینکه تمومش کنم راهی داره واسه نبودن استرسهای اینجوری؟ به خیال خودم کلا بی خیال شدم ولی ته ذهنم مدام درگیره یه حالت بی قراری دارم از دیروز که اصلا احوالم جالب نیست. منتظر یه سری خبر از جاهای دیگه ای هستم و خبر مذکور نمی رسه و بلاتکلیفی منو کشته

پ.ن

دیروز بالاخره رفتم پیش اون خانمی که دوست فردی معرفی کرده بود. یه خانم مسن از این قابله قدیمیهاست. بهم گفت رحمم مشکلی نداره فقط مهره دارم-اصطلاح واضح ترش میشه افتادن ناف یا همچین چیزی- نمیدونم چطوری میشه که ناف از تو شکم انگار از جای خودش جابجا میشه - شایدم این نیست ولی هر چی هست با یه سری ماساژها به قول خودشون ناف رو جا میندازن

بعد گفت رحمتو هم هواگیری می کنم! اینش دیگه جالب بود برام یه سری بادکش گذاشت روی شکمم پایین و بالا و  دو طرف رحم، پمپ زد و پوست و گوشتم کشیده شد داخلش. درد داشتم چند دقیقه صبر کرد و بعد برشون داشت. گفت رحمت کاملا سالمه، هیچ مشکلی نداری. باید دو بار دیگه هم برم که میشه امشب و فردا. گفت صبح ناشتا بیای بهتره اما چون شاغلی، ظهر که ناهار می خوری اگر تا شب که میای دیگه چیزی نخوری-حتی آب- همون حالت ناشتا رو داره و مساله ای نیست

الانم که دارم پست مینویسم در اصل باید رسیده باشم محل کار اما چون مثلا میخوام خودمو گول بزنم و وانمود کنم بیخیال ترین موجود کره زمین شدم، نشستم دارم یه انگشتی با موبایل تایپ می کنم! اونی هم که پس زمینه ذهنش داره بابت شکستن لبه ناخنی که دو روز پیش رفته درستش کرده غصه میخوره عمه مه



تاریخ : دوشنبه 20 فروردین 1397 | 07:25 | چاپ | نویسنده: Cher Oublié | نظرات (3) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.