مرز بین شادی و سعادت چقدر باریکه
امروز صبح احساس خوشبختی کردم و الان احساس بدبختی می کنم
مادام صبح تو گروه خانوادگی واتزاپ پیام داده بود که آهای اهالی فامیل کی از اونور میاین این ور؟
مادر بزرگ اون چهارتا جونور-از این به بعد بهش بگیم مقدس خانم - نوشت که ما که نمی آییم ، ولی عزیز اینا 27 م میان - از این به بعد به مادربزرگ خاله ریزه هم میگیم عزیز-
یعنی انگار دنیا رو بهم دادن با یه ذوقی رفتم بیرون واسه عمه خانم که اومده بود خونه تعریف کردم که نگو، همون موقع ابوی هم از بیرون اومد و اونم کلی ذوق کرد!
دو ساعت بعد اومدم سر گوشیم دیدم فتنه -دختر مقدس خانم-نوشته خودم هفته دوم میارمشون
و این شد که باد خوشحالیم خوابید و الان مثل آلوی خشکیده بی حال و رمقم، دنیا عرض اون دو ساعت داشت رنگی می شد ، داشتم ذهنم رو آماده می کردم برای لذت بردن از عید ، دوباره تنم رو ویبره ست
این چند تا اسم رو که دیگه اینجا معرفی کردم ، واسه باقی هم یه کاری میکنم اگر بشه نیاز به مراجعه به یادداشت دوم نباشه در غیر اینصورت همونجا اضافه می کنم
خودمونیم خط اول رو خوندین فکر کردین باز با ارنست ... نه؟
** پ.ن:
ارنست خوبه، دیشب دوستش بردش خونه ، اما نکته اینه که موند تا پانسمانش رو عوض کنه و بعد رفت! یعنی کسی تو اون خونه نیست که براش عوض کنه ، گفتم خب از فردا چکار می کنی؟ گفت یه آشنا دارم اون قرار بود از همین امشب بیاد، که کار پیش پاش افتاد ، و دوستم موند و پانسمانم رو عوض کرد و بعد رفت، از فردا اون آشنا میاد- در واقع پرسیدم ببینم می گه خودم عوض می کنم؟ خودش که قطعا نمی تونه ، اما اگر می گفت تو خونه عوض می کنم متوجه می شدم که حتما خانم براش انجام میده ، اما وقتی هماهنگ کرده یکی از بیرون بیاد ، یعنی اون اصلا اهمیت نمی ده ، از طرف دیگه بهش گفتم هنوزم زوده واسه غذای خشک و سفت خوردن به نظرم تا ده روز دیگه هم به خوردن سوپ ادامه بده ، گفت یه کاریش می کنم یه چیزی میخورم! نمی گه کسی نیست برام درست کنه!
منم چیزی نگفتم ، نخواستم بیشتر از این همش بزنم
دلم درد اومد، مدام هم بهش میگم کاش می شد خودم ازت پرستاری کنم
دیشب گفت ببخش که نگرانت کردم ، ممنونم که به فکرمی
میدونم ادا در نمیاری عزیزمممم
ولی خیلی وقتا ما دلمون میخواد یه کاری برا عزیزامون کنیم ولی بهشون نمیگیم
مثلا مامان من هیچ وقت چیزی نمیگه یا کاریو انجام میده یا نمیده
میگم همین گفتنش عین انجام دادنش به ادم انرژی میده
نمیدونم چرا تازگیها زبونم نمی چرخه بگم، از تو جونم میزنه بیرون ولی نمی گم
خودتو اینقدر برای هرچیزی آزار نده. امیدوارم نوروزی برسه که تو و ارنست رسما و با دلخوشی در جمع خانواده حاضر بشین و غصه هیچی را نداشته باشی عزیزم.
خوب خیلی هم خوب ،ولی عادت کرده بودم همه چی رو توضیح بدی،یهو غافلگیر شدم وگرنه همون روزهای پر از بحث هم آرزوم پیوند دوباره بود
فراز و نشیب زیاد بود، حالم یه جوریه دستم به توضیح دادن نمیره، از پستهای خلاصه ای که می نویسم پیداست، سعی می کنم حالمو خوب کنم
آقا من هنوز نفهمیدم چطوری شد که دوباره صلح و صفا برقرار شد،صد البته که خوشحالم از این بابت ولی کنجکاوی هم همچنان به قوت خود باقیه
دوست داشتنه دیگه، نتونستیم از هم بگذریم
خیلی خوبه که همش بهش بگی کاش بودم و ازت مراقبت میکردم
این چ طرز شروع پسته اخه؟؟؟؟؟؟
اینجوری به نظرم باعث میشه حس بی کسی نکنه
خیلی بش عشق بده تو این موقعیت
میدونم خیلی عشق میدی
من خط اولو خوندم فک کردم برا ارنست مشکلی پیش اومده خدایی نکرده
ادا در نمیارم مری، واقعا دلم میخواست خودم ازش مراقبت کنم بخاطر اینکه برام مهمه،شرایط اون خونه نیست که منو سوق میده به این خواسته، ارزش و اهمیت خودشه
میدونستم اینجوری میشه